گاهي چقدر دل آدم مي گيرد. چقدر هواي يك دل سير گريه داري.چقدر دلت مي خواهد دزدانه سرت را روي شانه اي بگذاري و اشك مردانه بريزي. از جنس همان باراني كه مي توانست روي كوير دلت ببارد اما جمع شده و به در چشمهايت ميكوبد.
گاهي احساس مي كني يك دنيا خسته اي و با خودت فكر مي كني كه ديگر تمامي. فقط دوست داري چشمهايت را ببندي، سبكبار بخوابي و عبور كني ... از همه چيز و همه كس ... همين. و آنوقت احساس مي كني كه چقدر دلت هيچكس را نمي خواهد. آنوقت كارهايي مي كني كه اصلا دوست نداري انجامشان بدهي.
اما هميشه يك دست مرموز مي آيد. تنفرآميز پس گردنت را مي گيرد و مي كشد و هر چه فرياد مي زني رهايت نمي كند. آنگاه باز تو را مي برد و اول سربالايي اميد مي گذارد. به پشتت تازيانه مي زند و مدام اين آهنگ مسخره را در گوش تو زمزمه مي كند كه نه ... تو ميتواني. و آنوقت تو باز گوشهايت به زمين كشيده مي شود، راه ميفتي و او دوباره گوشه اي مي نشيند و با هرزگي تمام براي تو دست ميزند ... و اين قصه باز ادامه دارد. همين قصه بي انتها. همين قصه نرسيدن. همين كه هميشه به نوك سربالايي نرسيده قل مي خوري و دوباره مي رسي همانجا كه سالهاست بودي. و باز منتظر مي نشيني كه آن دست كذا بيايد و باز تكرار اين سرگرمي كثيف.