۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

فصل مردن ستاره


با توام ستاره كوچك!
به چه چيز فكر مي كني
سقوط سرنوشت ستاره هاست
همانها كه هروقت به آسمان نگاه مي كني
به تو چشمك مي زنند
خودت را اسير رنج شمردنشان نكن
سقوط سرنوشت همه ستاره هاست
يكي امشب يكي فردا شب و فردا و فردا ...
هر شب ستاره اي هست كه از چشمك زدن باز مي ايستد
و ستاره ها آنقدر مي ميرند
تا يك شب فصل مردنشان تمام شود
هميشه آن شب ستاره اي هست كه از مرگ ستاره ها متولد شود
بيقرار نباش
خواستي فقط غمگين ستاره اي باش كه ستاره اش در پايان هيچ فصلي
.از مردن جا نمانده است
شتاب كن ستاره. فصل مرگ دوباره نزديك است

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

سرگرمي كثيف

گاهي چقدر دل آدم مي گيرد. چقدر هواي يك دل سير گريه داري.چقدر دلت مي خواهد دزدانه سرت را روي شانه اي بگذاري و اشك مردانه بريزي. از جنس همان باراني كه مي توانست روي كوير دلت ببارد اما جمع شده و به در چشمهايت ميكوبد.
گاهي احساس مي كني يك دنيا خسته اي و با خودت فكر مي كني كه ديگر تمامي. فقط دوست داري چشمهايت را ببندي، سبكبار بخوابي و عبور كني ... از همه چيز و همه كس ... همين. و آنوقت احساس مي كني كه چقدر دلت هيچكس را نمي خواهد. آنوقت كارهايي مي كني كه اصلا دوست نداري انجامشان بدهي.
اما هميشه يك دست مرموز مي آيد. تنفرآميز پس گردنت را مي گيرد و مي كشد و هر چه فرياد مي زني رهايت نمي كند. آنگاه باز تو را مي برد و اول سربالايي اميد مي گذارد. به پشتت تازيانه مي زند و مدام اين آهنگ مسخره را در گوش تو زمزمه مي كند كه نه ... تو ميتواني. و آنوقت تو باز گوشهايت به زمين كشيده مي شود‍‍، راه ميفتي و او دوباره گوشه اي مي نشيند و با هرزگي تمام براي تو دست ميزند ... و اين قصه باز ادامه دارد. همين قصه بي انتها. همين قصه نرسيدن. همين كه هميشه به نوك سربالايي نرسيده قل مي خوري و دوباره مي رسي همانجا كه سالهاست بودي. و باز منتظر مي نشيني كه آن دست كذا بيايد و باز تكرار اين سرگرمي كثيف.

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

از دفترچه خاطرات يك آشخور


مي گن تب و تاب رسيدن از لذت وصل شيرين تره. يادش بخير روزهايي كه از يادآوري اسمش پشتم مي لرزيد. چشمامو مي بستم و دعا مي كردم هرطور شده بايد بياد، هر طور شده. روزها و شبها پشت هم بود كه به تلاش مي گذشت. دنبال يه مشت آرزوي دور و دراز. كه اگه بياد اون فرشته مهربوني، چه ها كه نميشه. اگر هم نياد، همون غول سياه پشمالوي تك چشم مياد پنجه تو گريبانت ميندازه گلوتو مي گيره و حالا فشار نده و كي بده تا ذره ذره آب بشي.
اومد. همون فرشته مهربوني اومد. موسم اون آرزوهاي رنگ و وارنگ هم رسيد. ولي از خودشون خبري نبود. حداقل اونجور كه فكر مي كرديم نبود. انگار نه انگار، چه روزا كه كه تو اون اتاق دنج و كوچيك كه حالا فقط سنگ و كلوخ ويرانه هاش باقي مونده، پشت اون چهارپايه كوچيك ميزخياطي مادر چمباتمه زدي و هي عدد و رقما رو با هم جمع زدي و مشت مشت ريختي تو اون نيم مثقال مخت، كه فرشته بياد و كليد دروازه شهر اسباب بازيا رو با خودش بياره. ولي انگار نه انگار. هيچ خبري از شهر اسباب بازيا نبود. همون شهري كه بچه ها از صبح تا شب بازي مي كنن و جاي ناهار و شامهاي در پيت، پشت سر هم بستني و نوشابه مي دن بالا. صبح كه از خواب پاشديم ديديم گوشاي ما هم مثل گوشاي پينوكيو پشمالو شده و صدامون مثل صداي دوستش، جناب الاغ، دورگه.
حالا همون غول سياه پشمالو جلوم نشسته و چشم تو چشم منه. دوتامون پشت يه ميز توي يه كافي شاپ بزرگ. غوله جك تعريف مي كنه، من مي خندم و بعد من تقليد صدا مي كنم و اون ريسه مي ره. حالا ما دو تا دوست خوبيم. غول سياه اونقدرها هم كه ميگفتن زشت و ترسناك نيست. اصلا احساس مي كنم اون كله درشت و سياه و اون شاخهاي بدتركيبشو دوست دارم. حالا دوست من اومده تا منو با خودش به يه مسافرت دور و دراز ببره. درسته كه مسافرت با يه غول سياه گنده و تك چشم خيلي جذابيت نداره ولي خوب، الان اون منو دوست داره و به من توجه مي كنه. من هم خوب نيگاش مي كنم. بهش لبخند مي زنم. آغوشمو باز مي كنم و مي دوم طرفش و داد مي زنم آآآآآآآي سلام سربازي اولين روزت مبارك.

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

گمگشته



اي خداي مهربانم
نمي دانم .... دقيقا نمي دانم تو مرا گم كرده اي يا من تو را
تويي كه سالهاست در جستجوي مني يا من به دنبال تو
ديگر نمي دانم آيا حقيقتا صداي نحيف مرا مي شنوي يا نه
ديگر مطمئن نيستم كه آيا بي قراري هاي مرا به نظاره مي نشيني يا نه
اي خداي مهربانم
نمي دانم من تو را گم كرده ام يا تو مرا
نمي دانم تو تنهايي بندگانت را با كدام سنگ محك اندازه مي زني
نمي دانم كدامشان را تنها مي نامي
شايد او را كه به اندازه خود تو تنهاست
اي خداي مهربانم
نمي دانم تو مرا گم كرده اي يا من تو را
من ديگر چشمهايم خوب نمي بينند
مختصات دقيقت را به من بگو
ببين! من دقيقا اينجا هستم. تو دقيقا در كجا قرار گرفته اي
اي خداي مهربانم
به تو پناه مي برم از همه... فقط ... به خودِ خودِ تو
تو پشتيبانم باش ... فقط خودِ خودِ تو

بوي آشنا


چشماش رو بازکرد وتو رختخواب نشست. به اطراف نگاه کرد و بوکشید.انگاربوی عجیبی میومد. متوجه منشا بو نشد. بلند شد و سرو صورتش رو شست و لباساشو پوشید تابره که صدای خواب آلود همسرش رو از تو اطاق خواب شنید: " داری میری یه کم پول بذارسرطاقچه خرجیم تموم شده". ازدر اومد بیرون. هنوز همون بو میومد. یه کم بو کشید ولی نفهمید ازکجاست. به سمت ماشینش که ته کوچه پارک بود حرکت کرد. پیرمرد رفتگر تا دیدش دست از کارکشید و بالبخندی گفت "آقا عیدتون مبارک باشه".جوابشو داد ولی وقتی خواست بره چیزی به یادش اومد برگشت دست تو جیب کتش کرد و یه اسکناس کف دست پیرمرد گذاشت. تو راه به کارزیاد امروزش فکر می کرد. امروز باید ازچند تا خونه که تقاضای سند کرده بودن بازدید می کرد. وارد اداره که شد باز هم همون بو رو استشمام کرد. ازپله ها بالا رفت و به اتاقش رسید.اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد قیافه ماتم زده همکارش بود. بعد از پرس و جو فهمید واسه درآوردن ماشینش از پارکینگ پلیس به پول نیازداره. دست کرد تو کیفش و پول رو به همکارش قرض داد. کیفش رو برداشت و راهی اولین ملک شد. بعد ازبازدید و موقع بیرون اومدن صاحب ملک سررسیدی رو بهش هدیه داد. تو ماشین که نشست سررسید رو بازکرد و مشغول ورق زدن شد. حدسش درست بود لای هرصفحه یه اسکناس درشت بود.
تو طول روز دائم همون بوی عجیب رو استشمام می کرد. بعد ازآخرین بازدید با برگه جریمه به خاطرپارک ممنوع پشت برف پاک کن ماشینش مواجه شد. به اداره برگشت. رئیس رو دید که داشت سوارماشینش می شد. مگه حقوق رئیس چقدر بود که این ماشین گرونقیمت زیر پاش بود. پرونده ها رو برداشت و به سمت خونه به راه افتاد. دوباره اون بوکل فضا رو پرکرده بود. درخونه رو که بازکرد پسرکوچکش به سمتش دوید و پرسید:" بابا برام چی خریدی؟". فهمید یه چیز رو یادش رفته بوده. دست کرد تو جیبش و یه اسکناس بهش داد تا هرچی می خواد واسه خودش بخره. تاوارد نشیمن شد خونواده زنش رو دید که روی مبلها نشستن. بعد ازسلام و علیک به آشپزخونه رفت . زنش که دیدش گفت :" قربون دستت بپر سرکوچه اینا رو بخرخونه هیچی نداریم" وبعد یه لیست به دستش داد. قبل از بیرون رفتن از در آشپزخونه دوباره صداش کرد وگفت " راستی صاحب خونه هم امروز زنگ زد که هنوز کرایه این ماه رو به حسابش واریز نکردی".
موقع خواب تو رختخواب دراز کشید. هنوز همون بو میومد. ولی دیگه حالا براش عجیب نبود. دیگه حتی دنبال منشا بوهم نمیگشت. این بو اصلا هم عجیب نبود. یه بوی کاملا آشنا بود. بوی آدمهای دور وبرش بود. انگار همه هم یه بو می دادن. یه بوی آشنا. بوی پول

كدوم عشق ؟


دستانش را محكم بهم فشرد. حالا فقط چند لحظه ديگرباقي مانده بود. اين باربايد كاررا تمام مي كرد. بايد براين ترس جانكاه غلبه مي نمود. ديگراين بارنبايد شرمنده دلش مي شد. فقط چند قدم بااو فاصله داشت. اين باردختر تنها بود . اين بار مي توانست آسوده خاطر ازنگاههاي كنجكاو دوستان او سفره دلش را برايش بازكند. مي توانست برايش ازآنچه دراين چند ماه براو رفته بود بگويد. ازخيالبافي هاي پيش از خوابش و ازنگاههاي دزدانه اش كه ملتمسانه درميان جمع ها اورا جستجو مي كرد. نمي دانست از كدام يك از صدها مكالمه اي كه براي اين لحظه ساخته بود بايد استفاده كند. انگاردختر متوجه نگاه پراضطراب او شده بود. حالا فاصله ميان آنها تنها چند قدم كوتاه بود. باخودش احساس مي كرد دخترصداي تاپ تاپ بلند قلبش را مي شنود. شايد حتي آن جمع پسرها كه آن دورتر ايستاده بودند نيز اين صدارا مي شنيدند. مي توانست برايش بگويد كه چقدر دلش مي خواهد با هم تنها درگوشه اي بنشينند و به چشمان هم نگاه كنند. وآنوقت او برايش ازكلاسهاي صبح و اتفاقات آن بگويد. ازماجراهاي ديروز خانه و حرفهايش با دوستانش. مي توانست همه و همه را برايش تعريف كند. حالا مي توانست به او بگويد كه اين چندمين كلاسي است كه براي ديدن او ازرفتن به آن سرباززده است تا اينجا موفق به ديدارش شود. دختردربرابرش رسيده بود. احساس كرد با لبخندي كمرنگ به چشمان او خيره شده است و منتظر سلامش است تا پاسخش را به گرمي بگويد. خوشحال شد. حالا وقت آن بود كه به او بگويد صبحها چقدر وقتش را به اميد ديدن او جلوي آينه تلف مي كند. حالا مي توانست به او بگويد كه تابحال چند بار او و خودش را درحالي كه شانه به شانه هم در محيط دانشگاه قدم ميزنند و با دوستانشان خوش و بش مي كنند تصور كرده است. مي توانست به او بگويد چقدر به اميد ديدن او و تنها يافتنش درفضاي دانشگاه پرسه زده است و نگاههاي غريب ديگران را تحمل كرده است. ديگر نوبتي هم بود نوبت او بود. اگردختران زيباي شهررا تقسيم مي كردند هم اين يكي سهم او بود حتي اگر خيلي بدشانس بود. تكاني خورد. دخترك ايستاد. باهزار زحمت لبهايش را كه بهم چسبيده بود بازكرد تا سلام كند. دختر جواب سلامش را داد. چقدر اين تلاقي نگاهها و جواب سلام برايش شيرين بود. باخودش فكركرد واقعا دختر اين طعم را احساس مي كند؟. به سختي لبخندي زد. حالا وقت آن بود كه بگويد حرفهاي دلي را ماهها بود انتظار مي كشيد والا......
*** *** **** ****** ******* ******* ******* ****** *****
باد گرمي به صورتش مي وزيد. خيابان پراز هياهوي ماشينهاي درحال رفت و آمد بود. مردم درمغازه ها مشغول خريد بودند. جواني صداي ضبط ماشينش را بلند كرده بود و به تاخت مي رفت. زندگي همان بود. همانگونه كه ديروز هم بود. انگار هيچكس متوجه او نبود. انگار براي هيچكس مهم نبود كه چرادختر آرزوهاي اين جوان در جوابش با معذرت خواهي كوتاهي راهش را كشيده و رفته است. حالا فهميده بود رسيدن به جنس مخالف چقدر برايش دشوار است. اين وسوسه هميشگي. با خود انديشيد يعني من هم شكست عشقي خوردم؟. چند قدم جلوتر آن سمت خيابان چشمش به دختر خوش برورويي افتاد. بي اختيار مشغول تماشايش بود. دوباره صداي ضبط ماشين بلند شد. همان پسرك ماشين سوارراديد كه نرم نرمك دركناردختر حركت مي كرد. صداي حرفهايشان را نمي شنيد اما دوست داشت عاقبت ماجرا را ببيند. چند لحظه اي بيشتر طول نكشيد. دختر با لبخندي دستگيره دررا فشرد و سوارشد. آنوقت صداي ضبط در ميان صداي گوشخراش گاز ماشين گم شد.
هياهوي ماشينها هنوز به گوش مي رسيد. داشت ديرش ميشد. بايد زود به خانه مي رسيد. دوباره به فكر فرورفت......راستي رسيدن به جنس مخالف چقدر ساده بود. هنوز همان باد گرم به صورتش مي خورد. صدا زد: تاكسي.....

نقاشي بچه‌ها



توی نقاشی بچه ها همیشه یه همزیستی مسالمت آمیز هست. اگه یه خورشید زرد طلایی یه گوشه می تابه، عوضش نوک کوههاش همیشه برف نشسته و تازه هیچکس به حضور تیکه ابرای سفید توی آسمون گیر نمی ده. ولی بزرگتراشون حضور خیلی چيزها و كسا رو نمیتونن تحمل کنن و دلشون میخواد اونا نباشن.
توی نقاشی بچه ها همیشه یه خونه هست درست برعکس زندگی بزرگتراشون که خيلي ها دنبال داشتن یه خونه ان.
توی نقاشی بچه ها هیشکی به یه خونه گیر نمیده که چرا قرمز پررنگه ولی تو زندگی بزرگترا اونایی که خونه هاشون سیاهه و توی خونه هاشون سیاه تر به اونای دیگه گیر میدن که چرا خونه هاشون و وسایل خونه هاشون این رنگیه یا اصلا چرا رنگ و لعاب نداره.
توی نقاشی بچه ها همیشه یه گل قرمز با برگای سبز کنار خونه ها در اومده ولی تو زندگی بزرگترا همیشه کنار در خونه ها فقط یه ماشین آخرین مدل پارکه.
توی نقاشی بچه ها همیشه همه رنگای جعبه مداد رنگی هستن ولی بزرگتراشون فقط بعضی آدمای با رنگای خاص رو دوست دارن.
توی نقاشی بچه ها همیشه یه درخت سبز با میوه های قرمز هست که هیشکی اونارو نمی چینه. ولی درختای زندگی بزرگترا سبز نیستن. سیاه از دود و غبارن و تازه میوه هم ندارن و میوه ها رو باید با پول از مغازه های سر خیابون خرید.
توی نقاشی بچه ها همه آدما یا کچلن یا فوق فوقش سه تا دونه مو دارن و تازه همیشه هم دارن میخندن ولی بزرگتراشون با اینکه خیلی مو دارن و خیلی هم بهش می رسن و بهش ژل ميزنن ولی باز قیافه هاشون اخموئه و همشون تو فکرن.
توی نقاشی بچه ها همیشه از توی جوب آب جلوی خونه دو تا ماهی قرمز داره رد میشه ولی جوب جلوی خونه بزرگترا همیشه پر لجنه ماهیها هم همشون تو قوطی کنسرو سر سفره شامن.
تو نقاشی بچه ها همیشه در خونه ها یا حتی خود خونه ها از قد آدما کوچیکترن ولی تو زندگی بزرگتراشون آدما برعکس خونه های خیلی خیلی بزرگشون خودشون خیلی خیلی کوچیکن.
توی نقاشی بچه ها همیشه پرده خونه ها جمع شده و کناره تا قشنگیهای بیرون رو ببینن اما تو زندگی بزرگتراشون همیشه پرده های خونه ها تا ته کشیده است تا اونا سیاهی هاشونو بردارن و ببرن کنج خونه شون قایم کنن تا کسی اونا رو نبینه و خودشون هم هیچوقت چشمشون به بیرون نیفته.
توی نقاشی بچه ها همیشه آدما دستشون تو دست همدیگه است درست برعکس زندگی بزرگتراشون که دستا همیشه از هم جداست و هیشکی سعی نمیکنه دست اون یکی رو بگیره.
زندگی همونیه که بچه ها توی نقاشیا می کشن. بچه ها زندگی رو برای بزرگترا ترسیم میکنن ولی بزرگترا یه زندگی دیگه رو زندگی میکنن

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

دو دو تا

امشب با خودم فكر كردم با دو دو تا چهار تا كردن نمي‌شه زندگي كرد. هر وقت توي ذهنت دو رو با دو جمع مي‌كني فقط بهت چهار مي‌ده همين و بس. اين دو دو تاها هميشه جوابش چهاره ولي ما خيلي وقتها نياز داريم كه جواب دو دو تاهامون بيشتر بشه ... خيلي بيشتر. بشه پنج ... شش ... .هفت ... يا اصلا بشه دو رقمي. خيلي وقتا دوست داريم بشه ده رقمي. ولي باز آخرش به اين نتيجه مي‌رسي كه اصلا فايده نداره خودتو به هر در و تخته‌اي هم بزني دو دو تا مي‌شه چهار. حتي اگه به هيچكدوم از قواعد دنيا خودتو پايبند نكني باز هم دو دو تات مي‌شه چهارتا. دودوتاي همه مي‌شه چهار. ولي شايد خيليا هستن كه اصلا دنبال جمع كردن دو با دو نيستن. اونا هميشه عددهاي ده رقمي رو با ده رقمي جمع مي‌كنن. هميشه هم حاصل جمعهاشون ده رقميه. هيچوقت هم انقدر با خودشون فكر نمي‌كنن كه چرا جمع دو با دو شون مي‌شه فوق فوقش چهار. حتي پنج هم نه فقط چهار. آخرش به اين نتيجه مي‌رسم كه بي‌خيال فقط تنها چاره‌اش اينه كه چشماتو ببندي و بگي كي به كيه دو دو تاي من مي‌شه پنج .... ده .... .بيست .... اصلا صد .... حرفيه؟

چرا پيله ؟

داستان وبلاگ نوشتن ما هم داستان مكتب رفتن حسني شده. ننوشتيم ننوشتيم حالا در بدترين موقعيت راضي به تاسيسش شديم. كلي كلنجار و تو سر و كله هم زدنهاي سلولهاي خاكستري و سياه و سفيد و توصيه دوستان و شرط و شروط و قاعده و قانون، آخرش به اين نتيجه رسيديم كه به قول روانشناسا بهترين فكرا زماني تو كله آدم مياد كه اصلا توي مود اون قضيه نيستي. لپ كلام اينكه با خودمون كنار اومديم تا يه وبلاگ راه بندازيم حالا داشتن و نداشتن خواننده، خصوصي يا عمومي نوشتن، شاد يا غمگين بودن، رنگ و بوي حرفاي سياسي گرفتن يا نگرفتن مطالب، اصلا لزوم نوشتن يا ننوشتن يه وبلاگ و سوسول بازي بودن يا نبودنش همه يه شبه حل شد و خلاصه بعد از دو سه ماه از تاسيس قالبش، نوشتن مطالبشو شروع كردم. ديگه هم برام مهم نيست كه چي در مياد و اصلا كسي مياد بخونه يا نه و خلاصه ديديم بابا ديكته ننوشته غلط نداره.
اسمشو عوض كردم ولي قبلش يه سرچي زدم تو نت ديدم اووووه راجع به اين اسم زياد تو نت نوشتن خواستم عوضش كنم ولي ديدم نه اسم پرمفهوميه. خلاصه مهم نيست هركي از يه زاويه بهش نيگاه مي‌كنه ديگه. اصلش اينه كه براي خودم و فكرام و حرفام مفهوم داره.
به هر حال به اين نتيجه رسيدم كه استارتشو بزنم. شايد كسايي پيدا شن و بيان بخوننش و نظر بدن شايد هم خيلي مهجور بمونه و به يه دفترچه خاطرات تبديل بشه. بادا باد. اين هم خودش يه تجربه است. ولي به هرحال اميدوارم” پيله “ به محلي براي آشنايي با آدمهاي جديد، دوستاي جديد و فكراي جديد تبديل بشه. به قول اون شاعر دوست داشتني :

آرزو مي‌كردم كه تو خواننده شعرم باشي
راستي شعر مرا مي‌خواني
نه دريغا هرگز باورم نيست كه خواننده شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي‌خواندي ....