۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

قصه پسرك و دوچرخه


پسرك كيف مدرسه‌اش را روي تخت پرت كرد و به سمت ايوان خانه دويد. اين كار هر روزش بود. معمولا در اين موقع از روز، پسر موچتري همسايه با دوچرخه كوهستان زيبايش در حياط مشغول بازي بود. پسرك مشغول تماشاي بازي پسر همسايه شد. دلش مي خواست يك بار سوار آن دوچرخه زيبا شود. در دلش از تماشاي آن لذت مي برد. اما هميشه مدتي كه مي گذشت از اين كار خسته مي شد و احساس ناراحتي مي كرد. به داخل اتاق بر مي گشت. روي تختش مي‌نشست و به فكر فرو مي رفت.
ياد روزي مي افتاد كه به پدرش گفت كه هر روز بعد از اتمام مدرسه، پشت ويترين دوچرخه فروشي لوكس و بزرگ آن طرف خيابان، ساعتها مشغول تماشاي آن دوچرخه كوهستان 24 دنده مي شود. هماني كه بارها و بارها حتي پيش از خواب خودش را سوار بر آن تصور كرده بود. يادش آمد كه با چه زحمتي پدر را راضي كرد تا بيايد و آن را ببيند. آنوقت ياد گوشها و صورت قرمز پدر مي افتاد، آن وقتي كه با هم به داخل مغازه رفتند و قيمت دوچرخه را سوال كردند. پدر آن روز به او قول داد كه ماه بعد، بعد از دريافت مساعده اش از رييس كارگاه، دوچرخه را برايش خواهد خريد. ياد آن روزهاي پر تب و تابش مي‌افتاد كه با شوقي عجيب، چشم انتظار ماه بعد مي شد. اما گرفتن اين مساعده آنقدر به تعويق افتاد كه پسرك به كلاس سوم ابتدايي رفت. آنجا بود كه ضرب و تقسيم ياد گرفت و وقتي قيمت دوچرخه اي را كه ديگر حتي پشت ويترين هم نبود بر حقوق پدرش تقسيم كرد فهميد چرا آن روز گوشها و صورت پدر قرمز رنگ شده بود.
كمي روي تخت جابجا شد و نگاهش را به لامپ آويزان از سقف دوخت. ياد روزهايي افتاد كه بعد از ظهرها به زمين بازي محل مي رفت تا به تماشاي دوچرخه سواري بچه ها بپردازد. اين علاقه اش به دوچرخه برايش خيلي عجيب بود. به تك تك دوچرخه ها دقت مي كرد. وراندازشان مي كرد و آنقدر در اين روياها غرق مي شد كه مي ديد هيچ دوچرخه سواري داخل زمين بازي نيست.
بلند شد و دور اتاق چرخي زد. هميشه با خودش فكر مي كرد اگر پول قلك و عيدي اخير و پول توجيبي هاي ماهانه اش را روي هم بگذارد باز هم به قد يك دوچرخه نمي شود. هميشه اين حساب و كتاب، هزارها هزار تومن كسري داشت. آنوقت ناراحت مي شد كه چرا به دوچرخه علاقمند است و سعي مي كرد از آن متنفر شود. اما هيچوقت نمي شد.
وقتي بيشتر و بيشتر به فكر فرو مي رفت ناراحتي اش بيشتر مي شد. چرا كه ياد روزي مي افتاد كه پدر خوشحال و شاداب، چشمهايش را بست و به حياطش برد تا دوچرخه اي را كه به او قول داده بود، نشانش دهد. يادش مي آمد وقتي چشمهايش را باز كرد، آنقدر از ديدن دوچرخه قديمي و رنگ و رو رفته دلسرد شده بود كه نتوانست غرور پدر را نشكند و به او گفته بود كه اين دوچرخه را دوست ندارد و دلش مي خواهد يك دوچرخه كوهستان دنده اي داشته باشد.
وقتي خوب فكر مي كرد به ياد مي آورد كه بعدها آنقدر در خواسته اش تخفيف داده بود كه حتي به كمي بهتر از آن دوچرخه قديمي رضايت داده بود، اما ديگر نه پدر تمايلي به خريد نشان داده بود و نه او هيچوقت توانسته بود خودش را وادار سازد كه به آن دوچرخه فرسوده قناعت كند.
در همين فكرها غرق بود كه صداي پسر همسايه را شنيد كه با خواهر كوچكش در حياط مشغول بازي بود. اين بار ديگر عجله‌اي براي رفتن نداشت. آهسته به سمت ايوان رفت و از پشت شيشه در، مشغول تماشاي بازي پسرك شد. چند دقيقه اي خيره به حياط نگريست و آنوقت نگاهش را از آنها برداشت. برگشت، به در ايوان تكيه داد و سرش را پايين انداخت. به نوك پاهايش زل زد و زير لب چيزهايي گفت كه هيچكس نمي شنيد. پسرك آهسته در دلش زمزمه مي كرد: پس من چي؟.

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

نفرت

واي نفرت .... نمي‌داني كه چقدر اين روزها دوستت دارم. چه قدر غرور انگيز است بغض مملو از نفرت آن محكوم متجاوز در پاي چوبه دار كه لحظه به لحظه فشار دستان زمخت طناب دارش را بر دور گردنش بيشتر و بيشتر حس مي‌كند اما بنياد نگاههاي ملتمسانه تماشاچيان را براي ديدن عجزش به لجن مي‌كشاند. اين بغض فروخورده و صداي سكوت حاصل از اين نفرت از آواي رعب انگيز هزاران هزار فرياد بلندتر است. چقدر شيرين است اين واژه نفرت ...
دوست دارم بدانم بر آن منِ ساده و معصوم چه رفته كه اين روزها خانه به خانه پيگرد گل اميد است تا وحشيانه به جانش افتاده و پرپرش سازد. چه آتش بر جانش افتاده كه آتش بر خانمان آرزوهايش انداخته و چون جانيان بالفطره از مثله كردن جسدش اين گونه با تمام وجود لذت مي‌برد.
براستي چه شد. مگر چه اتفاقي افتاد. مگر بر سر آن دل پاك و بي آلايش چه آوردند كه اين گونه به دنبال خونبهاي كشته خويش است. مگر آن روزها از كدام جنس خدعه و نيرنگ خامش مي‌كرده‌اند كه امروز حقه‌اي در آستين ديارالبشري براي فريبش يافت نمي‌گردد. گناه چه بود و گناهكار كيست. جرم چه بود و مجازات چيست. در كدام خانه را به اميد يافتن مرهم بايد كوفت. ديگر كدام خانه در اين شهر باقيست كه درهايش، نوازش مشتهاي اين گناهكار را بروي گونه‌اش احساس نكرده باشد.
حقيقتا انسان بعضي وقتها چقدر به انتها نزديك است و نمي‌داني وقتي اين بار در اين پرتگاه سقوط كردي باز هم خاشاكي هست كه دستانت به دورش حلقه گردد يا نه. گاهي همه درها به رويت بسته مي‌شود. اين زمانها، زمانهاي مقدسي است. اين لحظه‌ها، لحظه‌هاي پرواز است

مردگان غريب

اين روزها چقدر دلم گرفته است. چقدر اين روزها عزادارم. هر روز سياهپوش يك مرحوم. هر روز كه عبور مي‌كند، سرانگشتانم كار كندن گوري ديگر را به پايان مي‌رسانند. و آنگاه مشت مشت از تل مردارها بر مي‌دارم و بغل بغل به آغوش خاكشان مي‌سپارم. چه مردگان غريبي. هيچ سياهپوشي نيست كه به طمع ميراث هم كه شده بر سر مزارشان ضجه بزند. انگار هر روز كه مي‌گذرد پنجه‌هايم براي عميقتر كردن اين گودالها پرزورتر و پرزورتر مي‌شوند. به غروب كه مي‌رسم بر مي‌گردم و پشته را برانداز مي‌كنم. مي بينم پشته آرزوهايم هرچقدر هم كه كوچك و كوچكتر مي‌شود باز هم هيچ تواني براي بر دوش كشيدنش نيست.

فاصله

گاهي افسوس داشتن كسي را مي‌خورم كه فاصله دستانم تا دستانش فقط چند سانتيمتر است، اما فاصله دلهامان هزاران فرسنگ است و ميان دنياهامان دنيا دنيا راه .... اين روزها هيچ كس را ياراي فتح قلب من نيست. سربازان قلب من اين روزها در آماده‌باش صد در صدند.

گريز

حرفها هميشه در فضاي ذهن آزادانه به اين سو و آن سو پرواز مي‌كنند. اما قلم كه بدست مي‌گيري چون دزدان دغل نيمه شب از ديوارهاي آن مي‌گريزند. حرفها مي‌گريزند چون همواره از روبرو شدن با چشمها در هراسند. مي‌دانند كه چشمها نه دروغ مي‌گويند و نه دروغ مي‌شنوند. حرفها مي‌گريزند زيرا همواره شرمنده‌اند.