
مي گن تب و تاب رسيدن از لذت وصل شيرين تره. يادش بخير روزهايي كه از يادآوري اسمش پشتم مي لرزيد. چشمامو مي بستم و دعا مي كردم هرطور شده بايد بياد، هر طور شده. روزها و شبها پشت هم بود كه به تلاش مي گذشت. دنبال يه مشت آرزوي دور و دراز. كه اگه بياد اون فرشته مهربوني، چه ها كه نميشه. اگر هم نياد، همون غول سياه پشمالوي تك چشم مياد پنجه تو گريبانت ميندازه گلوتو مي گيره و حالا فشار نده و كي بده تا ذره ذره آب بشي.
اومد. همون فرشته مهربوني اومد. موسم اون آرزوهاي رنگ و وارنگ هم رسيد. ولي از خودشون خبري نبود. حداقل اونجور كه فكر مي كرديم نبود. انگار نه انگار، چه روزا كه كه تو اون اتاق دنج و كوچيك كه حالا فقط سنگ و كلوخ ويرانه هاش باقي مونده، پشت اون چهارپايه كوچيك ميزخياطي مادر چمباتمه زدي و هي عدد و رقما رو با هم جمع زدي و مشت مشت ريختي تو اون نيم مثقال مخت، كه فرشته بياد و كليد دروازه شهر اسباب بازيا رو با خودش بياره. ولي انگار نه انگار. هيچ خبري از شهر اسباب بازيا نبود. همون شهري كه بچه ها از صبح تا شب بازي مي كنن و جاي ناهار و شامهاي در پيت، پشت سر هم بستني و نوشابه مي دن بالا. صبح كه از خواب پاشديم ديديم گوشاي ما هم مثل گوشاي پينوكيو پشمالو شده و صدامون مثل صداي دوستش، جناب الاغ، دورگه.
حالا همون غول سياه پشمالو جلوم نشسته و چشم تو چشم منه. دوتامون پشت يه ميز توي يه كافي شاپ بزرگ. غوله جك تعريف مي كنه، من مي خندم و بعد من تقليد صدا مي كنم و اون ريسه مي ره. حالا ما دو تا دوست خوبيم. غول سياه اونقدرها هم كه ميگفتن زشت و ترسناك نيست. اصلا احساس مي كنم اون كله درشت و سياه و اون شاخهاي بدتركيبشو دوست دارم. حالا دوست من اومده تا منو با خودش به يه مسافرت دور و دراز ببره. درسته كه مسافرت با يه غول سياه گنده و تك چشم خيلي جذابيت نداره ولي خوب، الان اون منو دوست داره و به من توجه مي كنه. من هم خوب نيگاش مي كنم. بهش لبخند مي زنم. آغوشمو باز مي كنم و مي دوم طرفش و داد مي زنم آآآآآآآي سلام سربازي اولين روزت مبارك.

